آخرین هوار
شعر
یک آسمان کلماتی که معلقند و زمینی که پُر از ماست ...... ! درد می کند سرم برای دستمالی که نمی بندی بر سرت .... ! تو به خواب بیاندیش و من برای اندیشه ام به جنگ .... . بختم بلند شده است . لباسها به تنم اندازه نیستند ! شرمنده اگر که راه را گم کردم در آینه آن نگاه را گم کردم محکوم به حبس ابدت خواهم بود پرونده ی یک گناه را گم کردم خنده هايم را زير دندان له مي كنم تا چشمانم خجالت نكشند ! مسافران به خواب رفته اند . قطار میدود . ذهن من پر از سوت یک قطار نا تمام ... . خلوتم را بهم نزنید . دارم درد می زایم ! در اتاقم دیوار می روید ! دیوارها ریشه بسته اند به استخوان دست و پای من . بغضم به انفجار نزدیک است . ای روح سرگردان رویاها دستم را بگیر . من به عطش دستانت ایمان دارم . مستورم کن در نگاه بهتناکت . و لبریزم کن از ترجمان آبی و آفتاب . بگذار واژه واژه برویم ، در صبح و پنجره در هاله ی نگاه . من انتظار پیری هستم در گوشه ی این اتاق دنج . پنجره کجاست ؟ .................. . روح من جداست از طناب و رخت . گیره ام بزن به آنچه از تنم جداست ! موسیقی شعر آسمان باران بود در چشم تو پرواز کنان باران بود زیباتر از این نمی شود طرح نگاه انگار درون سرمه دان باران بود با حال و هوای خسته افتاد دلم در آینه ی شکسته افتاد دلم مرگش به گمانم که حقیقت باشد از پنجره های بسته افتاد دلم هذیان می نوشم و خوابهای غفلت چند ساله ام را قی میکنم . از زندگی می هراسم از دیوارهای این اتاق از پنجره های بسته ی این شهر از آدمهایی که محاصره ات کرده اند و تکه تکه تمام تو را می بلعند ، تا به استخوان برسند و تُف کنند ، بر روح زخم خورده ای که تنها باقیمانده ی توست از تقسیم نا عادلانه ی زندگی ! هذيان مي نوشم . تشنه ام ..... ! تقدیمی به آقا امام رضا (ع) آغوش در آغوش کبوتر پر زد بر حلقه ی زرد تو نگاهم در زد گویی که دریچه ی بهشت آنجا بود آن لحظه که چشم تو به من هم سر زد ماه را یقه کرده ام برای پیراهن شب ! دکمه را ببند ؛ ستاره ها می ریزند ! بهار را بریز . زمستان سالهاست ذوب مانده است ! خورشید رد می شود از خاکریز شکننده ی باد در تاریکی مطلقي كه ماه بر کجاوه ابر نشانده است . عقربک را گره می زنم به دقیقه های ناگزیري كه ستاره ها نشان مي دهند ! خورشید ترسش را می ریزد به پای کودکی ماه . رودخانه پُر از صبح است !
تقدیم به مردم مظلوم غزه : باران زده چشم آسمان می گرید با سنگ تو ابلیس جهان می گرید تنها شده ای شبیه یاران حسین (ع) بر حال تو صاحب الزمان (ع) می گرید
در همهمه ی چراغ های ناگاه دلشوره می افتد به تن آبی ماه خاموش کن این چراغها را تا باز مهتاب بتابد به تن خسته ی راه
سفر باران گرفته ؛ پنجره اشک می ریزد . من به صورتش نوشته ام : انتهای این سفر بخیر !









